sheerafati1

شهید سید رضا شرافتی

راوی آقای سید حسین طاهری
حدود سال 1365 بود شهید سید رضا شرافتی از ناحیه پا تیر خورده و مجروح شده و تو خونه بستری بود ما خیلی باهم شوخی می کردیم به اصطلاح با هم ندار بودیم تو منزلشان گفتم سید رضا همه بچه ها و رفقا شهید شدند فلانی رفت و… اما من و تو که آدم نیستیم که شهید بشیم ناگهان سیدرضا نگاه عجیب و معنا داری به من کرد و خیلی جدی به من گفت حسین این دفعه من برم حتما” شهید می شوم و شاید تو هم شهید بشوی (حاج حسین طاهری از جانبازان هستند) سید رضا این و گفت بعد از بهبودی مجددا” رفت منطقه و در منطقه عملیاتی مهران به شهادت رسید و من ماندم .
البته در آخرالزمان شهادت در بیشتر خانه ها را می زند ولی ما ماندیم
شهید سید رضا از اعضای اطلاعات و عملیات قرارگاه نجف بود روح همه بچه های اطلاعات و عملیات که مظلوم و گمنام رفتند شاد باشه انشاءالله
نثار همه شان صلوات

شهید علی عبدالهی

شهید علی عبداللهی

راوی آقای سید حسین طاهری
سال 1363 وقتی که برای دیدن بچه محلهای رزمنده مون به کرخه محل گردان حبیب لشکر محمد رسول الله (اللهم صل علی محمد و آل محمد) رفته بودم شهید عبداللهی آنجا بود یه نور دیگه ای تو وجود این شهید بود با خیلی ها فرق داشت بچه ها هر وقت می خواستند علی را از خواب بیدار کنند می گفتند علی بلند شو وقت نماز و شهید علی هم بدون این که به وضعیت روز و غیره نگاهی داشته باشد سریعا” به طرف محل وضو گرفتن می رفت تا برای نماز خودش را حاضر کند این یعنی توحید محض چرا که آیت الله امامی کاشانی نقل می کردند امام در حال احتضار بودند و ساعات پایانی عمر شریفشان بود در بالای سر ایشان بودم می خواستم امام را امتحان کنم به امام عرض کردم آقا وقت نماز است امام که در آن حالت سخت بودند یک مرتبه چشمهای خود را باز کردند و من فهمیدم امام غرق توحید بودند
روحش شاد صلوات

beroozi

شهید سیفعلی بهروزی

راوی مشهدی صدقعلی بهروزی (روشندل هستند)
سیفعلی خیلی شوخ و بامزه بود البته جلف و بی ادب نبود و بجاو به موقع شوخی می کرد و با من هم همینطور رفتار می کرد به من توجه زیادی داشت و من رو بیرون می برد برای قدم زدن ، تجریش و جاهای مختلفی می رفتیم گاهی زیارت امامزاده صالح و حتی برای درمان من رو بیمارستان و مطب می برد تو این رفت و آمدها خیلی باهم صحبت می کردیم جالب بود بیشترین توصیه ای که می کرد توجه و عنایت به نماز بود مخصوصا” نماز شب ، زیاد یادآوری می کرد و خودش هم عمل می کرد واقعا” اهل نماز شب بود خوب اون نماز شبها بردش به جایی که شهادت نصیبش شد
روحش شاد صلوات

beroozi

شهید سیفعلی بهروزی

راوی مشهدی صدقعلی بهروزی (روشندل میباشند)
شهید سیفعلی وصیت کرده بود در هنگام تشییع پیکرش از ذکر اذان بیشتر استفاده شود لذا از محل و منزل تا آرامگاهش در گلزار شهدای امامزاده علی اکبر چیذر ضمن تشیع پیاده توسط اقوام و اهالی محل دائما” اذان گفته می شد بیشترین کسی که اذان رو هم می گفت آقای غلام زندی بود چه تشییع با شکوهی بود من حس می کردم به هر حال اذان شعار اسلام است شهید حتی در شهادتش هم با شعار اسلام دوست داشت او را ببرندو تشییع کنند
روحش شاد صلوات

شهید محمد رضا افتخاری

شهید محمد رضا افتخاری

شهید محمد رضا افتخاری

راوی آقای رضا معروفی

سال 1358 که تازه مسجد سید الشهدا در حال درست شدن بود من هم در مدرسه شجری کلاس پنجم مشغول تحصیل بودم یادم میاد از طرف مدرسه ، من و آقای احمدی را بردند برای آموزش نظامی (چون اون موقع بسیج تاسیس نشده بود)خاطرم هست اونجا شهید رجایی راهم دیدم حتی روبوسی هم کردیم وقتی آموزش تمام شد و برگشتیم  دیگه شب شده بود شهید محمدرضا رسولی من را دید و گفت آقای محمدرضا افتخاری شما را کار دارد خلاصه رفتیم مسجد دیدم یکی داره نماز میخونه آخه اون وقت ایام ماه مبارک رمضان بود الغرض اون شب ، شب قدر هم بود نشستیم تو مسجد  به شهید رسولی گفتم پس آقای افتخاری کو چرا نمیاد شهید رسولی گفت بابا همین آقایی که داره نماز میخونه آقای افتخاریه نگو شهید داشت نماز صد رکعت شب قدر رو میخوند بعد از تمام شدن نمازشون نشست با ما احوال پرسی و صحبت کردن به من گفت شنیدم کلاس پنچم قبول شدی (چون اون موقع قبول شدن خیلی سخت بود)گفتم بله گفت پس شما بیا اینجا با بچه های محل هم سن و هم کلاس خودت کلاس تقویتی بذارگفتم من کلاس پنجم قبول شدم خیلی نمی تونم مفید باشم برای بچه های کلاس پنجم  شهید افتخاری گفت خب بیا برای بچه های کلاس دوم تقویتی کار کن که خلاصه هر طوری بود می خواست به بچه های محل کمک کنه و از خود بچه های محل هم برای کمک به دیگران استفاده می کرد من اون ایام برای کلاس دومی ها کلاس گذاشتم یادم میاد آقای علی ذبیحی برای کلاس سومی ها درس می داد و حاج آقا اشرفی هم برای بچه های کلاس پنجم درس تقویتی می گذاشت ببینید نقش یک انسان چقدر می تونه مفید باشه برای جامعه اش و شهید محمدضا افتخاری اینطور بود    یادش بخیر   صلوات 

شهید لطف اله بوکان

شهید لطف الله بوکان

شهید لطف الله بوکان
راوی آقای رحمت پناهی
حدودا اوایل پاییز سال1362 بود خوب البته ما خیلی نوجوان بودیم و خیلی هم داغ تو عالم بچه محلی بعضی از بچه ها نقل قولی از شهید لطف الله بوکان در مورد من به من گفتند من خوب بچه بودم ناراحت شدم یه روز اول صبح موقع رفتن به مدرسه سر سه راه گودرزی من با چندتا از دوستانم جلوی شهید بوکان رو گرفتیم هردو حدودا 15-16 ساله بودیم ایشان هم با چندتا از دوستانش بود من شروع کردم به تند صحبت کردن که این حرفا چیه زدی و … دو سه بار هم شهید رو هول دادم دیدم هیچی نمیگه بدتر عصبانی شدم باز هم شهید چیزی نگفت آخر دیدم شلوار سفیدی پوشیده بود خواستم ناراحتش کنم من هم کتونی چینی اون موقع هارو پوشیده بودم برای کثیف کردن شلوارش با کف پا زدم روی شلوار سفیدش و جای پای من موند رو شلوار ، من هم همین رو می خواستم که یه مقدار شلوارش کثیف بشه باز هم شهید بوکان چیزی نگفت این درحالی بود که به راحتی می توانست با من درگیر بشه شاید حتی من رو هم می تونست بزنه ولی هیچی نگفت و رفت یکی دو روز بعد فهمیدم بابا اون حرفایی که از ایشون به من گفته بودند خلاف واقع بوده اصلا چیزی نبوده خیلی ناراحت شدم ، این که جواب من رو نداد بیشتر من رو آزار میداد خلاصه چندروز بعد تو مسجد دیدمش اصلا به روم نیاورد من خیلی خجالت کشیدم الان فهمیدم که شهید شدن شهدا دقیقا روی حسابه مگه میشه اخلاق درست حسابی نداشته باشی و شهید بشی اون درس شهید بعد از این همه سال می بینید هنوز از یاد من نرفته. روحش شاد صلوات

شهید یوسف پناهی

شهید یوسف پناهی

شهید یوسف پناهی
راوی آقای رحمت پناهی
خاطرم هست چند ماهی بود شهید عبداللهی به شهادت رسیده بود من و اخوی شهیدم (شهید یوسف پناهی) داشتیم ازمیدان امام زاده قاسم می آمدیم خانه مان جلوی خونه شهید عبداللهی که رسیدیم دیدم برادرم آه سنگینی کشید خیلی ناراحت به نظر می رسید یه حال عجیبی داشت و گفت اینها(شهدا) چه خوب رفتند چه زیبا بود رفتنشان از این دنیا ولی هنوز ما مانده ایم خلاصه من اخوی شهیدم را تا اون روز این قدر محزون و ناراحت ندیده بودم البته این حالت روحانی شهید هفته های بعد هم ادامه داشت کاملا از چهره اش معلوم بود که خبری در راه است که بالاخره هم شد و اون هم در عملیات کربلای10 یکی از گردان های عمل کننده به کمین دشمن خورده بودند شهید یوسف و پنج نفر دیگه برای کمک به اون گردان به محل درگیری اعزام شدند و این قدر تو اون صحنه فداکاری کردند تا دشمن موضع آن چند نفر رو با توپ مورد هدف قرار داد و شهید یوسف از ناحیه گردن از سمت چپ مورد اصابت ترکش توپ قرار گرفت و کربلایی شد  روحش شاد صلوات

شهید سعید سیفی پور

شهید سعید سیفی پور

شهید سعید سیفی پور
راوی آقای رحمت پناهی
اگر اشتباه نکنم حدودا سال 1363 بود که بین تعدادی از برادران بسیجی پایگاه سید الشهدا در خصوص نحوه اداره موضوعی اختلافی پیش آمده که در آخر هم به امر فرمانده وقت پایگاه مساله تعیین تکلیف شد ولی در اثنا این قضیه بود که یه شبی که همه پایگاه بودیم شهید سعید سفی پور آمد داخل مسجد بچه ها همه نشسته بودیم درست خاطرم هست یه تسبیح سبز رنگی هم دستش بود که ذکر میگفت وقتی نوبت صحبت کردن به ایشان رسید محکم گفت ما را اگر از در پایگاه بیرون کنند از پنجره میام تو یعنی می خواست بگه ما ارادتمند بسیج هستیم ما عاشق بسیج هستیم ماهرچه داریم از بسیج داریم وازاین حرف ها اون شب خیلی شب خوبی بود نور معنویت تو صورت همه بچه ها دیده می شد یعنی می خوام بگم اون صفا و صداقت لمس می شد که بعدها چندتاشون هم شهید شدند که یکی از آنها شهید سیفی پور بود و شهید چه درسی به ما داد و بعدها فهمیدیم نقش بسیج در دفاع مقدس که تقریبا همه چیز بود ، همه چیز ، البته در ذیل اراده ولی خدا و نایب امام زمان (علیه السلام) روح همه شهدامون هم نشین حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) باشند . صلوات

شهید سید عبداله ایجادی

شهید سید عبداله ایجادی

خاطره از شهید سید عبداله ایجادی

راوی:چمشید خدا خواه

چند روز قبل از عملیات بدر بود که به رزمندگان مرخصی استحقاقی دادن تا با خانواده هایشان دیداری کنند بقدری نیرو زیاد بود که  قطارها و اتوبوس ها جایی برای انتقال رزمندگان به تهران را نداشتند در قطار کوپه ها پر شده بودند و حتی راهرو های واگن ها هم پر بود  این حقیر به اتفاق شهید ایجادی وشهید سلبی و حسن شاهسوند و تعدادی از دوستان شهید ایجادی وارد کوپه پرسنل خدماتی واگن قطار شدیم قطار بقدری سنگین شده بود که راننده قطار از حرکت قطار وحشت داشت به کمک پروردگار ایستگاه ها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتیم تا اینکه به ایستگاه درود رسیدیم و برای نماز توقف کردیم نماز را خواندیم و بعد حسن شاهسوند را برای خرید غذا فرستادیم ظرفی نداشتیم تا حسن غذا را بیاورد فقط نایلونی بود که داخل آن هم پوتینی بود خلاصه مجبور شدیم پوتین را از داخل ان در آوریم وبه حسن بدهیم تا غذا را بیاورد حسن رفت و با 2کیلو ماست برگشت و ما مشغول خوردن ماست شدیم دا خل کوپه  ما یک تخت خواب بیشتر نبود و آنرا هم دادیم به شهید ایجادی در ایستگاه بعدی خانواده یکی از کارکنان قطار سوار قطار شدند که خانمی با سه فرزند بود شهیدسیدعبداله جای خود را به آنان داد و خود رفت روی ظرف شویی کوپه خوابید که بعد از ساعتی حال عبداله خراب می شود وبه زمین می افتد و بینی اش شروع به خونریزی می کند  خانم فریاد می زند سید افتاد سید افتاد  او به دلیل ضعف و اثرات ماست ازحال می رود  ودر آن لحظه پزشکی هم در آنجا حضور نداشت تا او را معاینه کند لذا خودمان شروع به مداوای او کردیم و آخرین دیدار او با خانواده محترمش بود که در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نائل گردید

روحش شاد – صلوات

شهید سعید سیفی پور

شهید سعید سیفی پور

شهید سعید سیفی پور

راوی:جمشید خداخواه

حدودا سال 1364 بود که من تو پادگان دوکوهه تو اتاق دراز کشیده بودم. نزدیک اذان ظهر بود هوا گرم گرم بود ناگهان دیدم از دور صدایی میاد که می گفت : دکتر خداخواه به بخش جراحی ، دکتر خداخواه به بخش جراحی همینجوری می گفتن و جلو می آمدند من هم با حالت خواب آلودگی پرده اتاقم رو کنار زدم دیدم شهید سعید سیفی پور و فرهاد گلبرگ و اکبر اشوغ دارن میان به طرف من ، آمدند جلو بعد از روبوسی واحوال پرسی شهید سعید سیفی پور گفت این بنده خدا (اکبر اشوغ) دستش تیر خورده عمل جراحیش  نکردی گفتم برو با ولی ات بیا خلاصه خندیدیم (ده روز قبلش با اکبر اشوغ تو خط مقدم بودیم روی خاک ریز دست اکبر تیر قناسه خورده بود هنوز سرب مرمی تو دست اکبر بود) اکبر هم می گفت می خوام یادگاری تو دستم بمونه خلاصه بخاطر اینکه دستش بدتر نشه و عفونتش زیاد نشه بردیمش اتاق کناری اتاقم که خالی بود بچه ها اومدن دست اکبرو گرفتن و حسابی مهارش کردند و نگذاشتند تکون بخوره و منم با انبردست لاشه تیر رو از دستش در آوردم البته شاید باور کردن این مطالبی که گفتم سخت باشه ولی واقعا اتفاق افتاد اکبر اشوغ آدم عجیب وغریبیه و منحصر به فرد خلاصه اون روز خیلی خندیدیم و باهم شاد بودیم یادش بخیر یاد شهید سیفی پور هم بخیر

روحش شاد  صلوات